من دختری که با پسرها بزرگ شد و روز 13 ام به دنیا اومد و عروسکهاش یا داغون شدن یا بی استفاده خاک خوردن با این که میلی به اومدن نداشته احتمالا و همین طور که الان میلی به زندگی نداره ولی از سر ناچاری باید این داستان و کش بده اصولا می خنده گاهی از شدت فشار هم می خنده چون می فهمه نمی تونه کاری کنه حوصله همه رو نداره اما همش یه داداش داره که هواش و داره ولی اخر سر سکته اش میده.!!!! همیشه می خواست تحول ایجاد کنه اما اکثر مواقع نتیجه بر عکس می گرفته فعلا نفهمیده زندگی چیه بعید می دونم بعدا هم بفهمه .عاشق موفقیت بود اما به نظر خودش فعلا به جایی نرسیده که بخواد بهش افتخار کنه . فکر می کنه مسیر و به کل اشتباه اومده پیش بینی می کنه که به باتلاق برسه .