اون قدیما که خیلی بچه بودم یادمه یه شب تنها تو خونه بودم و برای این که تنبیه بشم که چرا به اون مهمونی کذایی نرفتم همه رفتن و تمام لامپ ها رو خاموش کردن!!!من منتظر بودم برگردن و نازم و بکشن هرچی صبر کردم خبری نشد .سعی کردم بخوابم اما نشد چشمم و باز کردم از ترس نفس نکشیدم سایه ای روی دیوار بود و عجیب تر این بود که( دیوار … کنارپنجره بود و روبروش هم دیوار سرتاسری دیگه ای بود )با این که ترسیده بودم اطراف و نگاه کردم حتی خیابون هم تاریک بود و اصلا نمی شد جای عجیب این سایه رو قبول کرد .همین طوری مدتها تماشایش کردم سایه مردی بود که ارام ایستاده بود و به نظرم هیکل بزرگی داشت صداش کردم با هاش حرف زدم اما حرکتی نمی کرد محوش شده بودم یعنی کیه؟از ترس یخ زده بودم دیدم بهتره شجاع باشم بلند شدم و یکدفعه سرم و تو تاریکی از اتاق بردم بیرون و روبروی سایه رو نگاه کردم چیزی ندیدم دویدم و لامپ اتاقی که سایه اونجا بود و روشن کردم هیچ خبری نبود از ترس قلبم به شدت می تپید دوباره اومدم همونجا نشستم و دیگه هیچ وقت ندیدمش . نمی دونم چی بود و هنوز نفهمیدم ولی مطمئنم دیدم.
از اون دیوار بدم میاد هیچ وقت اونجا رو گرد گیری نمی کنم سعی می کنم بهش تکیه ندم چون حس خوبی بهش ندارم
نمی تونم قبول کنم توهم یه کودک بوده .
« باقالی
شبح و کودک
2010/07/22 بدست gaav