خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

رکورد زدم از ساعت 10 صبح شروع کردم به گوش دادن موزیک تا 4 صبح فردا و فقط 2 ساعت این وسط کتاب خوندم که گوشی شارژ شه . یه موقعها یه کارهایی می کنم خودم باورم نمی شه چه برسه به مردم.

شهروند تهرانی!!!

امروز تهران و بهم دوختم تمام تهران و گشتم چیزهای جالب دیدم البته چندش اور تو اتوبان به سمت تجریش تخته گاز می رفتم دیدم جلوم یه عالمه تکه های سفید یه دفعه ظاهر شد فکر کردم یه چیزیه از ماشین انداختن بیرون رفتم جلوتر دیدم یه کبوتر داره لنگان لنگان می ره به سمت گاردریل وسط اتوبان حالم جدی به هم خورد از این صحنه. اون تکه ها پرهای پرنده بودن که بسیار زیاد در هوا پخش شده بودن درست مثله کارتونها .خیلی تاثیر گذاشت روم طوری که سرعت و کم کردم که بتونم صحنه رو با خودم حل کنم .
قسمت بعدی تو تجریش بود یه اقایی جوون اومد رد شه وایسادم لبخند زد تشکر کرد که راه دادم اومدیم پشت چراغ قرمز خانوم پیرزنی چادری بود که بسیار جالب بین ماشین ها وایساده بود به سوژه مورد نظر راه دادم که له نشه جای این که تشکر کنه اومد محکم زد به شیشه سمت راست ماشین گفت خاک تو سرت کنم!!بسیار بلند گفت طوری که جا خوردم خندیدم دیدم ماشین ها دارن نگاه می کنن می خندن اونهام تعجب کردن یه ذره ماشین و خلاص کردم که از پشت بخوره بهش مخصوصا دیدم داره می ترسه گفتم پیره سکته می کنه همون موقع رفت به ماشین پشتی یه فحش دیگه نثار کرد

تعبیر خواب !!!

واقعا باید با مامانی که هرروز صبح که از خواب بلند می شی برات خوابهای شبانه اش و تعریف می کنه چکار باید کرد؟تحمل کرد؟گوش داد؟مامان اینهایی که خواب دیدی واسه اینه که ما دیشب در موردش حرف زدیم
ــــ نه خیر ببین مثلا ما در مورد این موضوع دیشب حرف زده بودیم؟
خب شاید در موردش فکر کردی یا یه چیزی دیدی که بدون اینکه بفهمی ذهنت به خاطر ارتباط با اون موضوع درگیر شده
ـــ نه ادم خوبه اعتقادات داشته باشه
باشه مامان قبول اصلا هرچی بگی همون
فایده ای نداره نمی دونم تا کی باید گوش کرد
بدتر از اون وقتیه که خوابش تعبیر شه علاوه بر مرور اون خاطره باید ایمان هم بیارم

شبح و کودک

اون قدیما که خیلی بچه بودم یادمه یه شب تنها تو خونه بودم و برای این که تنبیه بشم که چرا به اون مهمونی کذایی نرفتم همه رفتن و تمام لامپ ها رو خاموش کردن!!!من منتظر بودم برگردن و نازم و بکشن هرچی صبر کردم خبری نشد .سعی کردم بخوابم اما نشد چشمم و باز کردم از ترس نفس نکشیدم سایه ای روی دیوار بود و عجیب تر این بود که( دیوار … کنارپنجره بود و روبروش هم دیوار سرتاسری دیگه ای بود )با این که ترسیده بودم اطراف و نگاه کردم حتی خیابون هم تاریک بود و اصلا نمی شد جای عجیب این سایه رو قبول کرد .همین طوری مدتها تماشایش کردم سایه مردی بود که ارام ایستاده بود و به نظرم هیکل بزرگی داشت صداش کردم با هاش حرف زدم اما حرکتی نمی کرد محوش شده بودم یعنی کیه؟از ترس یخ زده بودم دیدم بهتره شجاع باشم بلند شدم و یکدفعه سرم و تو تاریکی از اتاق بردم بیرون و روبروی سایه رو نگاه کردم چیزی ندیدم دویدم و لامپ اتاقی که سایه اونجا بود و روشن کردم هیچ خبری نبود از ترس قلبم به شدت می تپید دوباره اومدم همونجا نشستم و دیگه هیچ وقت ندیدمش . نمی دونم چی بود و هنوز نفهمیدم ولی مطمئنم دیدم.
از اون دیوار بدم میاد هیچ وقت اونجا رو گرد گیری نمی کنم سعی می کنم بهش تکیه ندم چون حس خوبی بهش ندارم
نمی تونم قبول کنم توهم یه کودک بوده .

باقالی

اردیبهشت 89
ساعت 3 ظهر بودتصمیم گفتيم بريم لاله گچسر
رفتيم گفتيم جاده چالوس 1 طرفه است بريم فيروزکوه رفتيم
تـــــــــــــــارسيديم به پل ورسک
کلي حال کرديم مه بودش بعد ده دقيقه وايساديم از سوزنبان و قطار ی که ر د شد فيلم گرفتيم
بعد از همون پل برگشتيم و جلوتر نرفتيم .برگشتني تو مه بوديم جاده معلوم بود ولي دره تو مه بود رفتيم يه جا اش دوغ خريديم و دوغ هم خورديم به به
7 شب بود رفتيم تا رسيديم به ترافيک پليس به ماشينها مي گفت از اين جا بريد ما هم حرف اقا پليس و گوش کرديم
هي رفتيم هي رفتيم واي خدا هي رفتيم
موقع رفتن جاده 1 طرفه بود برگشت شده بود 2 طرفه
مامان مي گفت ما موقع رفت اينها رو نديديم اين روستاها رو نديديم
ما گفتيم بچه واسه خودش يه چيزي مي گه
وقتي ما داشتيم ورسک رو با عشق تماشا مي کرديم وانت ها و کاميونها پشت سر هم قافله وار باقالي مي بردند به سمت تهران!!!!!ما هم ديديم
اما نگو اون جا که پليس گفته بود از اين جا بريد يه راه کوتاه خاکي بودش که مي خورد به جاده من داشتم مي بردم ديدم همه راهنما چپ زدن من هم زدم بابا گفت واسه چي تو مي خواي بپيچي ؟مستقيم همين جاده رو برو من هم حرف گوش کن رفتم
ساعت 10 شب ديديم نه چرا نمي رسيم
ديديم زده
امل!!!!!!!!!!
ما رسيده بوديم امل انقدر خنديدم خنديدم مردم از خنده
تو راهي که به امل مي رفتيم هي مي گفتم اه ه ه ه ه چه قدر شلوغه تازه مي خوان برن شمال !!نگو ما داريم برعکس مي ريم
انها دارن مي رن تهران
مامان مي گه چرا اين باقالي ها داره مي ره شمال؟؟؟ مثلا به خيالمون داريم مي ريم تهران باقالي ها بر عکس ما داشتن مي رفتن .ما مي گفتيم چرا مي رن شمال!!!بابا گفت خراباش و پس اوردن
اون جوکه بود طرف خيابون و بر عکس مي رفته حکايت ما بود انقدر خنديدم اشکم در اومده بود
رفتم تو مغازه ديدم کلوچه و زيتون و تخم مرغ محلي مي فروشه

شلخته

به این نتیجه رسیدم که ادم هرچه قدر شلخته تر باشه بهتره اگه شلخته باشی کسی رغبت نمی کنه پاش و تو اتاقت بذاره
کسی نمی تونه وسایل شخصی ات و پیدا کنه
کسی نمی خواد تو اتاقت بشینه و وقت بگذرونه
تو این طوری باهوش تر می شی و باید هر دفعه جای جدید وسایلت و به خاطر بسپاری
هر دفعه که وسایلت و پیدا می کنی کلی خوشحال می شی
پس تا می تونی شلخته باش

پازل

حوصلم سر رفته بود گفتم بیا خودم و در گیر کنم فکر کردم که چکار کنم که حسابی در گیر شم(می دونی ایرانه دیگه یاد گرفتیم بیکار شدیم هم خودمون و مشغول کنیم که به جرم نداشتن اضطراب و دغدغه گناهکار نشیم)پازل 2000 تایی یادگار یه ادم!!و ریختم وسط بیشتر احساس اموال ارثی و بهم دست داد تا لمسش نکرده بودم باور نمی شد انقدر زیاده شروع کردم به چیدن همون ثانیه های اول بودش که مغزم گوریده شد تو خودش. پازل ها ادم و دیوانه می کنن!!!گفتم بذار دورش و بچینم عین خودم که ساختارهای درونم متزلزله و معلوم نیست اصلا ساختار دارم یا نه تو همون حاشیه پازل گیر کردم درست مثل حاشیه های خودم که همیشه درگیرش بودم

مورچه ها

سرگرمی دختر خالم این بود که مورچه ها رو می نداخت تو شومینه و روی بخاری… دیدم صحنه های وحشتناکیه گفتم ببین تو این و الان انداختی رو بخاری این طوری مچاله شد زنش تو خونه واسش شام پخته بود این از کار برگشته بود خسته بود داشت می رفت خونه…. حس کردم اگه بیشتر توضیح بدم می زنه زیر گریه الان اگه کسی جرات داره جلوش مورچه ای و چپ نگاه کنه

بعد از چند دفعه کنکور را تجربه کردن می تونم نصیحتت کنم :درس نخون!!باور کن این طوری رتبت بهتر می شه قبل این که بری حوزه با بابات برو یه گوسفند بخر. روز ازمون حسابی بهش کاهو و اب بده. پاسخنامه رو بذار جلوش هر جا رو گند زد و پــــــــــــــــــــــــــر کن.این طوری انرژیت و در طول سال ذخیره می کنی و رو یه کار دیگه سرمایه گذاری می کنی.ببین سالها از جنگ گذشته فرزند شهید کم ترشده ولی به جاش دختر خاله عروس ندیده شهید و نوه عمه ناتنی شهید و پسر عموی با جناق دایی شهید…..(از این نسبتها زیاده)من با شهید ها کاری ندارم با فامیلهاشون مشکل دارم.اگه الان برم تو خیابون بگیرن من و بکشند(می دونم عادیه)خودم رفتم خودم خواستم پس واسه چی باید فک و فامیلهای ندیده ام تا 4 نسل اینده از مردن من فیض ببرن؟؟؟تا به حال کدوم شهیدی وصیت نامه نوشته که من مردم فامیل ها رو بفرستید دانشگـــــــــاه؟ ادم می سوزه می بینه این همه وقت و جوونی وانرژی و نشاط و می ده و به جاش تهش پژمردگی و افسردگی و1000 درد و مرض می گیره و اخرش دست خالی می مونه.جوونها که تفریح درست و حسابی ندارن این کنکور هم شده شوخی شهر……. هر چه قدر بخونی سر امتحان درو دیوارو تماشا می کنی و هی ورق می زنی از اول تا اخر دوباره از اخر به اول (نشد که)از اول به اخر….شاید یه سوال جواب داشت!!!
پی نوشت:بزرگترین اشتباهمماین بود که همون دفعه اول خواستم کنکور بدم لعنتی مثل اعتیاد می مونه پوچ و تکراری

فیقی

من یه دوست دارم اسمش فیقی ه. همیشه می خنده و بیداره یه گوشه اروم نشسته و کلی از همسناش بیشتر عمر کرده تقریبا همه هم سناش الان مرده اند .اصلا درکی از اطرافش نداره به خاطر همین هیچ چیز ناراحتش نمی کنه پس با لبخند تمام مدت تماشات می کنه . تا به حال چند بار از ارتفاع سقوط کرده ولی در کمال ناباوری الان سالمه. خیلی مغز پُری داره!!! تنها چیزی که می تونه تهدیدش کنه اینه که یه جسم سخت مثله چکش بخوره تو سرش اون موقع حتما می میره. عجیبه؟ خب ماجرا از وقتی شروع شد که من تو باغ دیدمش برداشتمش با بقیه دوستاش …. این فیقی ما قصر در رفت اون وقت یکی که بیکار نمی نشست روش نقاشی کشید و شخصیت بهش داد .
فیقی یه فندوق ه

من عاشق رانندگیم چیزی که انرژی بهم تزریق می کنه اوون موقع ها که گواهی نامه نداشتم و قاچاق می رفتم تو جاده ها و گازش و می گرفتم بیشتر حال می داد اما الان هم بدک نیست وقتی و که بدون گواهینامه رفتم مشهد و 170 تا سرعت داشتم وقتی همه خواب بودن و نمی تونم فراموش کنم چون 2 حالت داشت یا چپه می شدیم یا به مقصد می رسیدیم اما این یه رازه!!!!هیجانش وقتی بود که پلیس راه می دیدیم من هم قیافه ام زیادی بیبی فیس بود باید به بهانه درست کردن شال جلو صورتم و می گرفتم. چه قدر اول ها مردم بد نگاهم می کردن البته الان هم اوضاع همون طوریه چون وقتی می خواستم تو خیابون دور برگردون برم شیشه ماشینه پایین بود زنه خودش راننده بود نگاه کرد گفت بچه استا و 3 نفر دیگه برگشتن!!!!انگار گودزیلا دیدن… بعدش دیدم ضایع است برم کم کم گواهینامه بگیرم اولین روز مربی اقاهه اومد بشینه ماشین و از پارک دراره بریم یه جای امن مامان خانوم گفت چرا خودت نمی شینی؟ (ای هی کی) اقاهه شنید گفت مگه بلدی سرمون و یه حرکتی دادیم گفت بشین اومدم در بیام گفت بابااا تو راننده ای همون شد. خیلی حال می کرد که نمی خواد حرص بزنه من یاد بگیرم می رفتیم کل 20 ساعت و تو اتوبان ها گاز می دادیم و تو شهر سبقت می گرفتیم می گفت الان می گن این ماشین اموزشگاه چرا ویراژ می ده ؟من گیر دادم گفتم چرا پدال این طوریه چرا فرمونش ان قدر سفته چرا چراغش خرابه بیچاره هم هر دفعه می رفت تعمیر می کرد می گفت خوب شد؟؟تا روزی که ازمون کتبی دوم بود همون جا نمره کامل و گرفتم گفتم ای بابا کی حال داره بره خونه بعدا بیاد امتحان شهر بده رفتم پیش یکی از کارکنان اموزشگاه گفتم ببخشید سرهنگ ازمون شهر الان هستن؟گفت اره داره امتحان می گیره اروم گفتم می شه الان برم امتحان بدم؟گفت جلسه ات کی بوده گفتم 2 هفته پیش گفت نه نمی شه وفاصلش زیاده کفری شدم گفتم شما مدارک من و 2 هفته گرفته بودید گفت باید از مربیت بپرسیم حالا بگذریم که خودش شماره اقای مربی و داشت و مارو چرخوند و خودش زنگید بهش و اون هم گفته بود بذار بده می تونه من هم چهار نعل رفتم محل ازمون زنگ زدم مامانممون گفتم اینجا شلوغه ازمون کتبی و من باید دیر تر بدم حالا نگفتم که اومدم شهر بدم گفتم بذار سورپرایز کنم . وایسادیم وایسادیم یه سری از بچه ها گند می زدن من هم غش غش می خندیدم نفر اخر ازمون دادم اقا همه گند می زدن سرهنگ عین سگ شده بود گفتم بذار یه حالی بهش بدم عین ادم شروع کردم رانندگی اون هم اعصابش خورد یه کم زیادی روندم تا رسیدیم نزدیک اموزشگاه گفت افرین پیش کی یاد گرفتی ؟گفتم من از 15 سالگی با بابام یاد گرفتم گفت افرین خیلی عالی بود و نمره کامل داد اومدم خونه گفتم لعنتی ازمون کتبی من و انداختن !!مامانمون گفت ننداختن ت خودت افتادی گفتم اوف حیف شدا رفتم شهر دادم قبول شدم گفت شوخی می کنی ؟گفتم بو خودا!!!بسیار ذوقی شدن مامانمون .و چه حالی داد وقتی که برای اولین بار تو ازاد راه پلیس من و غافلگیر کرد وقتی از دور میومدم دیدم دقیقا کنار عوارضی یه پلیس وایساده سعی کردم تا می تونم از دورترین عوارضی رد کنم ماشین جلویی معطل کرد پلیسه قدم زنان نزدیک شد هیجانم رفت بالا من هم این جور مواقع خنده ام می گیره یعنی در اکثر مواقع خنده ام می گیره (فکر کنم یه مشکل حاده که به زعفرون خوردن مامانمون وقتی من و باردار بوده بر می گرده) خلاصه پلیس پرید جلوم ایست داد …وای چکار کنم این گواهینامه من که 4 ماهه گرفتم تا 1 سال نمی شه بیام خارج شهر دنده عقب وسط ازادراه!!!اومدم نزدیک پلیسه اولش فکرهای پلید به سرم زد بعد فورا بی خیال شدم دیدم می شه دزد و پلیس بازی فوقش ماشین و می گیرن اون طوری خودمم می گیرن .مثه بچه ادم شیشه رو دادم پایین صدا ضبط هم زیاد بعد یادم اومد ادب حکم می کنه که صدا رو اگه دلم می خواد کم کنم. پلیسه سرش و خم کرد یه نگاه کرد گفت مدارکک!!!مامانمون گفت مدارک چیاست؟خنده ام گرفته بود نفسم و حبس کردم گفت گواهینامه کارت ماشین دادم نگاه کرد گفت دختر جون می ذاشتی مهرش خشک می شد!! بعد راه می افتادی اخه من که قیافت و دیدم گفتم بچه ای!! تو دلم گفتم هو من 20 سالمه ها قیافم غلط اندازهگفت معاینه فنی دیدم نه بابا بی خیال نمی شه کارتی که 2 ماه پیش انقضاش تموم شده بود و در کمال پررویی دادم گفتم اخه مهلتش تمومه ها!!!! بیچاره هم از سر نا امیدی گرفت گفت بله این هم تمومه بد جوری خندم گرفته بود گفتم اخه پدرم نیست که بره معاینه بگیره گفت همین گواهینامت دادگاهی می شه .. یه کم نگاش کردم یه کم نگام کرد خندید مدارک و داد من هم گفتم حتی اگه خواب دارم می بینم هم بهتره از دستش بقاپم دیدم نه جدی جدی داره می ده بهم. جریمه هم که فقط برگه رو امضا کرده گفتم زشته بذار یه چیزی بگم گفتم :من اروم می رم!!!!!مامانم گفت :این از 15 سالگی می شینه!!! چپ چپ نگاش کردم مامانم جمعش کرد …البته جاهای خلوت با پدرش !!.اهان حالا بهتر شد چون باید به اندازه 5 سال جریمه رفتن تو جاده و ازاد راه و می دادم …..خندیدش گفت بفرمایید و با دست ازادراه و نشون دارد .من هم گازش و گرفتم تا منصرف نشده و همکاراش نفهمیدن (د در رو).

ایده

دختر خالم فکر می کنه اگه تو چای بیشتر شکر بریزه زودتر خنک می شه نمی دونم شاید عقل بچه بیشتر می رسه

ناز نکن لعنتی

بیا و واسه یه بار هم شده کوتاه بیا حوصلم سر رفته ها بگم که بعدا گاوه خواست شاخ بزنه دلخور نشی می دونی تو بی مزه ترین موجودی بودی که تو عمرم دیدم خیلی بی معرفتی این دفعه اخر بود نازت و کشیدم

دوئل من و تو !!!!

واقعا این یعنی زندگی؟حوصلم دیگه داره سر می ره و حوصله این شوخی های مسخره رو ندارم که با هام می کنی پس بهتره به خودت بیای چون دیگه داری مسخره اش ودر میاری من کم نمیارم تو خودت و داری خسته می کنی خودت باید من و بهتر از خودم بشناسی

خسته می شی

داشتم فکر کردم که یخچال خسته نمی شه انقدر وای می ایسته؟

خدای من ممنونم که من را اشتباهی در ایران به دنیا اوردی تا صحنه هایی را نشانم دهی و از کودکی بر تجربه هایم بیفزایی
خدای من ممنونم که اینترنتم انقدر کند است که می توانم تا امدن صفحه با اسودگی قهوه ام را بنوشم
خدای من ممنونم که من را هدفمند افریدی تا همیشه برای کارهای کوچکی که اجازه انجام ان را به ما نمی دهند حسرت بخورم و به برای تحقق ان اهداف امید وار بمانم
خدای من ممنونم که مرا در ایران افریدی تا مسافرت به خارج و گرفتن ویزای کشورهای دیگر برایم ارزو شود
خدای من ممنونم که نان را و غذا را گران کردی که همیشه یادم بماند که شکرگزارت باشم و صرفه جو باشم و بیشتر بتوانم شب ها حال گرسنگان را در وقت خواب درک کنم
خدای من ممنونم که هوا را الوده کردی تا بیشتر قدر اکسیژن و هوای پاک را بدانم
خدای من ممنون که ادم های خشن را افریدی تا قدر سکوت را بدانم
خدای من به خاطر همه کارهایی که باید می کردی اما نکردی ممنونم

یک روز به طور اتفاقی در خیابان دونفر رو دیدم که به طور عجیبی لباس پوشیده بودند  بیشتر شبیه روستایی ها …

اول کمی تعجب کردم بعد کمی کنجکاو شدم وقتی دقت کردم باورم نمی شد که اونها توریست هستند
و نمی دونم با چه دیدی از ایران اومده بودند و این گونه لباس بر تن کرده بودند و چون رشته ام بی ارتباط به این مسائل نبود کلی اعصابم به هم ریخت
یه سؤال دارم که اینها پوشش های مردم شهر را که می بینند برای شان این سوال پیش نمی اید که بهتره لباسشان را عوض کنند؟؟؟
حالا این ظاهرشان نشان دهنده تفکرشان از شرایط ایرانیان است خدا می داند که در ذهن های این اندک توریست های کشورمان راجع به ما چه می گذرد …
واقعا برای همه چیز متاسفم.
وقتی در فرودگاه توریست های خارجی را می بینم خیلی مشتاقم که جلو بروم و با بعضی هاشان گپی بزنم
اتفاقا چند روز پیش با یک توریست که ایرانی الاصل بود در فرودگاه برخوردی داشتم
اقایی بود که ده سال در اروپا و 30 سال در امریکا زندگی کرده بود و وقتی که سرگردان شده بود و ازم کمک خواست فرصت خوبی بود که با افکارش اشنا شوم
و گفت اینجا همه به هم دروغ می گویند واین افتضاحه
در امریکا یکی قمار می کنه یکی مشروب می خوره …هرکس هر کاری که بخواد می کنه اما دروغ نمی گه …
اخرش دیگه حسابی گوشهام داغ شده بود و نمی دونستم باید چی بگم … و سرشکسته بهش نگاه می کردم
و من خودم یک مشکل اساسی با معماری افتضاح و زشت فرودگاه امام خمینی که بیشتر شبیه سرد خانه است و پر از ستون و شیشه که ظهر ها تا نیمه سالن و صندلی ها در افتاب فرو میره و جای پرت این فرودگاه که توریست در ابتدای دیدارش با شهر مقصد از نقاط زیبایی عبور نمی کند و منظره های کویری و مسافت طولانی و ترافیک های ورودی شهر حسابی تو ذق می زند

مهر فوری

چقدر جالبه که وقتی بعضی ادمها که می فهمند قراره از کسی که دوستش دارند جدا شوند تازه یادشان می افته که کاری نکرده اند و تمام تلاششان جبران کوتاهی شان در چند روز اخر است!!!
و چقدر جالبند کسانی که این چند روز اخر را هم جبران نمی کنند

روزهای سگی

تازگی ها چقدر امار دست فروش ها و گدا های سر چهار راه و اسفند دود کن ها و شیشه پاک کن ها بالا رفته
مردم بیچاره دوباره به مشکل مالی بر خوردند و این دفعه شدتش انقدر زیاد شده که در سطح شهر کاملا محسوسه
امارها پس چی می گیند؟همون نمودارهای معروف؟ازکجا امده اند
این مردمی که برای نون شب توی سرما بدون لباس مناسب در خیابان ها سر گردانند اون ها چی هستند؟
من هم چقدر اعصابم به هم می ریزه وقتی که می فهمم اون جوان سر چهار راه با کوله پشتی وایساده رهگذر نیست و اسفند دود کنه!!
لعنت به این صحنه ها

مملکت مرموز

عجب مملکتی است ایران
جمعه تعطیله یکشنبه هم تعطیله در نتیجه شنبه هم تعطیله
حالا یکشنبه تا جمعه هم بین التعطیلینه اون هم تعطیله
حالا فاصله سال نو تا تابستان هم بین التعطیلینه بازم تعطیله

رویای کودکی

بچه ها وقتی کوچکند با اراده ای راسخ درباره اینده شان باهات حرف می زنند یکی می خواد دکتر شه یکی پلیس یکی معلم و….
اما بزرگتر که می شه میره مدرسه می بینه اینجا چقدر کسل کننده ست چقدر بعضی معلم ها بد خلقند؟
بزرگتر می شه میبینه چقدر دست کردن تو اعضای بدن مریضی که از درد ارزوی مرگ داره سخته و اگر اون مریض بمیره چه سخته به دوستداران او خبر بدی؟ یه کم بزرگتر میشه
میشینه پشت ماشین دو بار جریمه می شه می بینه این پلیس ها چقدر بی احساسند؟
بزرگتر می شه میره سر کار دولتی می بینه مثل روبات از صبح تا شب کار می کنه یک زندگیه روتین که هیچ خبری از تفریح توش نیست
پیر می شه می بینه یه حقوق بخور نمیر توی چار دیواری از صبح تا شب مریض دراز کشیده تنهاست ومنتظر ه که ببینه عزراییل از کدوم دیوار یا پنجره میاد تو
اما هر ادمی که الان نا امیده یه روزی همون کودکی بوده که با امید از اینده ش صحبت می کرده .

خدای دخترک

امروز یک دختر بچه دوست داشتنی کنارم نشست افتاب روی صورتش افتاده بود به مامانش گفت :مامان خورشید خداست؟مامانش خندید گفت :نع .
دخترک به دندان های مادرش نگاه کرد با حالتی جدی پرسید :دندون خداست؟
مامانش گفت نع
دختر پرسید خدا کیه؟مامانش سکوت کرد و نمی دونست چی بگه
دخترک گفت اگه نگی خدا کیه منم برات خونه نمی کشم مامانش گفت :تو که بلد نیستی خونه بکشی
دخترک جواب داد چرا امروز یاد گرفتم یه خونه ای می کشم که از خونه هایی که بابا می سازه قشنگتره اما براش یک در کوچک می کشم که تو نتونی توش بیای چون خودت هم نمی دونی خدا چیه.

1984

جالبترین کتاب هایی که تا امروز خوانده ام  :

1984 )                    جورج اورول

مادر )                        ماکسیم گورکی

دنیای سوفی)               یوستین گوردر

اعجوبه)                     هرمان هسه

کالای چینی

امروز رفتم خرید و جالبه که وقتی   فروشنده بهم گفت این وسیله ایرانیه چقدر خوشحال شدم!!!!

حالا که همه مردم فهمیدند که جنس های موجود در بازار تماما چینی است فروشنده های بیچاره مجبورند که توضیح بدهند که خانم درسته که چینیه اما جنس درجه 1 و 2و 3 و حتی 4 داره !!!من درجه1و2و3را قبول دارم اما  درجه 4 نشنیده بودم اونم چینی

و فروشنده ای که احساس صداقت شدیدی بهش دست داده بود گفت:بله خانم این وسیله چینیه ولی از فرانسه رد می شه!!!!!!!!!!!

روز و شب

بچه که بودم فکر می کردم خدا یه  جعبه داره که روش دو تا دکمه  است وقتی دکمه قرمز را فشار می ده شب می شه وقتی دکمه سبز رو فشار می ده روز می شه  !!!!

پی نوشت:بعدها فهمیدم این جعبه همون ترانس تلویزیون بوده که 2 تا دکمه سبز و قرمز داشته!!

نان اضافه!!!

داشتم فکر می کردم حالا که قیمت نان انقدر بالا رفته بهتره وقتی به  ساندویچ فروشی رفتم به جای  نان  , سوسیس اضافه  سفارش بدهم

اشنایی زورکی

مریضی چنان کله پایم کرد که سه روز از عمر نکبت نازنینم را نفهمیدم چگونه گذشت و هر 5 دقیقه یکبار عزراییل عزیز به سراغم می امد و طلب همراهی می کرد و من با اوردن  بهانه های بی اساس  دعوتش را به تعویق می انداختم .

ای کاش مسری بود و دیگران کمی با من حس همدردی می کردند و روی ماه عزراییل را فقط برای یکبار هم که شده بود می دیدند.

مترو

از دیدن فروشنده های مترو کلی اعصابم به هم می ریزه دلم واقعا برای بعضی هاشون می سوزه و به این فکر می کنم که چقدر باید روزگار به ادم بد بگذره  که یک جمله را در کل روز تکرار کنه یا ماسک به صورتش بزنه و ساک بزرگی را از این طرف به اون طرف بکشه ….. بعضی ها می گویند که این ها وضعشان خوبه و   …که من باور نمی کنم چون هیچ کس بدش نمی اید که تو خونش لم بده و استراحت کنه یا کسی به نظر نمی رسه که انقدر کنجکاو باشه که بخواد این کار خسته کننده را انجام بده

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.